|
◈◆◇چتری☂ برای ☀خورشید◆◇◈ *´¯╠═ღچشمان امیدم ،نقد خاطره هاستღ═╣¯`*
| ||
|
سلامــ...فقط سلام برای سلامتی روح و روانـــ پژمرده ی منانی که خسته اند ....خستهـــ ! دستهایم رو به آسمان ... خیســــ... اما تشنه تر لبان ترک خورده ی خشت خشت کاریزهای جنون! چه بنویسم؟! چه بگویم؟! تصمیم گرفته ام دیگر از هیچ بگویم و بر هیچ بنگارم! دیگر به خیانت سنگ صبورها هیچ شکی نیست! آنها نیز میشکنند... باور ندارید؟! آهـ من به چشم خویش دیده اییم و بگوش خویشتن شنیده ام ... صدای شکستن خارای صبور همچو بمباره های هیروشیما پر تلفات است! باور کن.... باور!
تقدیم به خارای شکسته اییـ که دیگه نمیخام ریخت نحسشو ببینمـ... خیلی ازت متنفرمـــ به خدا نمیسپارمتـــ به کینه اییـ نیسمـ اما خودتـ باعثـ شدیـ این باشمـ اهـ این روزآ خیلی دلمـ هوای یهت سیستم توپ و یهـ موب خفنـ کردهـ« ای خدا یه پولـ توپولـ برسونــ» [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:24 ] [ ♥ javan ♥ ]
سلام عزیزانم....طبق معمول همیشه دیر رسیدمـ.... 1-سال نو محمودیتونـــ...آریایی باد! 2-تولد داداش مهربونم و تمام بهاریآ مبارک باشهـ الهی همتون فسیل زنده بشین! 3-تولد وبم مبارکآ ایشالله هیچوقت ترورش نکنن...هه ههـــ... 4-تولدم خودمم مبارک....ایشالله هزار ساله بشم ![]() ههــ یادم نبود وبم یهـ سالهـ شدهـ....چه جالب فک میکردم چهار-پنچ سالیـ گذشته.... اههـــــــ زمان متوقف شدهـ...نمیدونمـ حتما یه حکمتیهـ مثه همیشهـ .... این روزآ خیلی سرم شلوغهـ ....از صدقه سر ا به دلیل پاره ایی از مشکلاتـــــ مجبورم سیستممو بفروشم....ههـ فکرشم نمیکردمـ یه روز مجبورشم دارو ندارمو حراج کنمــ ...دستت درد نکنه احمدی ....
مهم نیستــــ...! مهم دوستایی هستن که من تو همین دنیای مجازی پیداشون کردم و به داشتنشون میبالمــــ...برای همتون تو سال جدید سلامتیــــ و موفقیت آرزو میکنم و امیدوارم عاقبت همتون به خیر باشهـ و خوشــــی....(آمینــــ)
در دامن اسارت میزاید، درزنجیررشدمیکند، ازستم تغذیه میکند، باغضب بیدارمیشود... هــــــــــــــــــــــای ! این سرنوشت آزادی است! «شهیدعرصه اندیشه های اهورایی...دکترعلی شریعتی » به نظر آپ توپـــــ گذاشتم...اعتماد بنفسو حال کن! واسم دعا کنید....زندگیم شده
فردا تولد آبجیمه هرچند نت نمیاد اما 11/2/1391 ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 13:4 ] [ ♥ javan ♥ ]
امروز با دلی پر و گرفته و سرگردون باز اومدم از این زندگی
خیلی وقته داغونم.... خیلــیــــ...همه دستهام شکستـــ خیلی آســـون... همه بغضامـــ ... همه ترانه هامـــ به زیر چکمه های سنگدل روزگار له شد! احساس مرگ و مردن ...آسمونمو چنگـــ میزد و به اجبار بارونیم میکرد.... گاهــ غنچه ایی لب میگشود و آروم و لبان امیدم طرح ترهم میزد و از حی یاقیوم میرقصیدمو مینگاشتم... در انتهای نوشتن ها مآمن نقطه ایی بود برای آغازی دگر... اما حیفـــ ... هیچگاهــ ضجه ها و نوشته هایم به نقطه ی آغازینی ختم نشد...! آههــ ... چقد بافتم و بافتم ...از این رویاهای شیرین و ملس روزگار! آههـــ... که رویاهایم تار عنکبوتی بیش نبود و بر باطل میتنیدم....!!! خسته ام... رمقی نیست برای نگاشتن... خسته ام... آرزوهایم...آرزو ماندند و [ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 16:35 ] [ ♥ javan ♥ ]
سلام بروی ماه همتووون... بی مقدمه میگم : چند روز پیش یه بنده خدایی اومد پیشم و گفت : فلانی ،شنیدم دست به قلم داری و میخوای کتاب چاپ کنی!!!؟؟ با خودم گفتم .... ای دل غافل چقد خبرا زود درز میدن.... آخه کدووم دیوار موش داشت که به قول معروف هنوز کلنگه رو نزده مشتری اوومد واسه اجار سوویت!!!؟؟ به هر حال بعدا متوجه شدم آقا همینجوری تیکه پروونده و چیزی بارش نیست! و حرفش مقدمه ایی بود تا بگه :آقا واسم چند خط عربده بنویس!!!... البته موضوع
از خودش :نامه ایی خطاب به
خطاب به تمام رهبران دنیا....! «به نام حکم و محکوم به نام حی و قیوم» به کس مپسند رنجی که برای خویش مپسندی....بدوش کس منه باری، که بر دوش خود نتوانی! اول هر چیز سلام.... اول هر سخن ادب! تلنگری شد و مجالی... تا سخن بیاویزیم بر لوحه های افکار و تامل! تصمیم و درایت آغازین چنین بود که دعوتی باشد و رسالتی! ایدون که زمان افسار گسیخته است، درنگ نمودیم و چنین نیکتر دانستیم که آدمیان و خاکیان، فرشیان و عرشیان... از بدو بلوغ روحانی...چنان غریزه های حیوانی، به دنبال سرپناهی بودند و پرستشی و هر آوازی از مدح و پرستش و ستایش ایزد تعالی بود! میدانیم که میدانید.... میدانیم که هوشیارید.... هوشیاری را جهانی لازم است...! نه تا به کوی خراباتیان و کورپنداران! آسمان را بنگر....چه میبینی؟! اوج میگیرند؟! یادمان باشد تمام لبخند ها و بغض هایماهیان و ملتیانِ هر حوض واقیانوسی ، به موج موجِِِ امواجش بسته است! کنون که شما رسالتی دارید و وصالتی....موج ها از حکم شما بر کرانه ها می تازند و میبازند! یادتان نرود که این دوّار خاکی پر از دشت، کوه، دریا و کرانه های بی کرانست! پشت حصارهای اورشلیم؛ کوه ها و قله های رسالت..از انعکاس بهمردان ایزد، هورشیدوار میدرخشند! دشت های وسیع.... کوه های مرتفع.... و زندگی روستایی! تمام دغدغه هایشان باغهاست و کشتزارها و گوسپندان ! شبانیان را بنگر....! ......................
......................
.....................
.................... (مکث میکنم تا باره ها بنگری و تاملی نمایی!!!) راه های ناهموار.... [ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 13:15 ] [ ♥ javan ♥ ]
فلسفه ملا صدرا در مورد خدا
خدا بی نهایت است و لامکان و لازمان! اما به قدرفهم تو کوچک می شود وبه قدر نیاز تو فرود می آید،و به قدر آرزوی تو گسترده می شود،وبه قدرایمان توکارگشا می شود. یتیمان را پدر می شود و مادرناامیدان،گمشتگان را راه می شود،در تاریکی ماندگان را نور می شود. محتاجان به عشق را عشق می شود. خدا همه چیز می شود و همه کس را... به شرط اعتقاد..... به شرط پاکی دل.... به شرط طهارت دل... به
شرط
پرهیز
از معامله با بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا،و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف،و زبان هایتان را از هر آلودگی... بپرهیزید
از هر مگر درزندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود!!؟؟؟؟؟؟؟؟
[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 0:5 ] [ ♥ javan ♥ ]
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() این دفه با یه پست به عنوان مست و محتسب زنده یاد پروین اعتصامی اوومدم آپ!!!! البته چند روزی میشه که این شعرو گذاشتم اما از اوونجایی که خوشم نمیاد پستام بدون مقدمه باشن؛ سعی کردم یه وقت بزارم و بیام واسش مقدمه بتایپم!!! خب بنظرم اکثرا این شعر زیبارو خوندین و شنیدین!!!.....منم باره ها خوندم و محو دنیای عرفا و معنا شدم!!! اما شنیدن این شعر زیبا از زبان رسای
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست![]() گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی![]() گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست![]() گفت می باید تو را تا خانه قاضی برم![]() گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست گفت تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب![]() گفت مسجد جایگاه مردم بدکار نیست![]() گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان![]() گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست![]() گفت آنقدر مستی زهی از سر برافتادت کلاه![]() گفت در سر عقل بایدت بی کلاهی عار نیست گفت باید حد زنند هوشیار مردم مست را![]() گفت هوشیار بیار اینجا کسی هوشیار نیست![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() [ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 13:17 ] [ ♥ javan ♥ ]
سلام دوستان گل و مهربوونم! ممنون و تشکر از نظرات پرمهرتوووون! خب میخوام اینجووری بگم...نه ...نه...!!! نمیدووونم؟!!!!! دوستان همونطور که میدووونید تمام مطالب وبلاگ نشات گرفته از روزگار و دلتنگیای خودمه....دوس دارم هرکی میاد اینجا...هرکی مطالبمو میخوونه خوب تاُمل کنه و فکر!!! هرکدووم از ماها که میام در سطح فضای مجازی، گذشته ،حال و آینده خودموونو توی این دنیای بینهایت جست و جوو میکنیم...بلاخره هرکدووممون دنبال یه هدف خاصیم!!! هدف من گذاشتن گوشه ایی کوووچیک از دل نوشته هامه...شاید بعضی وقتا انقد از این روزمرگی های بی سرانجام خسته میشم و میگم اصلا ول کن این بدبختیارو....به خودم میگم: چه مرگته !؟ بشین عین بقیه آدما کشکتو بساو جیک نزن!!! اما ..... نمیشه!!! ..... .... امروز با یه دلنوشته ی جدید، شاید نشات گرفته از ناکامی های اخیر!!! اوومدم تا بر این لوح خاطرات، عبرت بنگارم!!!! اگرچه بازی روزگار،ناکامی هایی ست که بسان قهوه ایی تلخ، دریغ بازی هایی دارد ،برای شیرین کامی های ما!!! اما یادم نمی رود که حکمت....همیشه حکمت است و تعقل!!! شاید تلخی قهوه ی ناکامی ها، دوای دردهای بی درمان ما باشد!!! که دیروز و دیروز ها....سد راه نردبان امروزها شدند.....سد راه پرواز پرستو ها!!!! عزم سفر داشتم....قصد مهاجرت ! قصد طلوع به دشتستانی به نام غروب!!! قصدِ مقصود کرده بودم!.....قصدِ قیام!... اما نشد! خداوندگار وحی کرد! وحی کرئ و فرمودمی: ای خاکی پر شور من! سجود کن!.... سجود کن که تا فجر قیامتت، شبانه روزی باقیست!!! وحی فرمودمی و تاُملی: فصبروا... صبرٌ جمیلاً ! ... ان الله مع الصابرین...! .... .... آری...؛ به تمام سجودهایم قسم...! صبر میکنم.... خدا با من ست....! سجودم ؛ بال پرواز عروج ست و ملکوت! آری....
«ان الله مع الصابرین»
[ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ] [ 15:3 ] [ ♥ javan ♥ ]
سلام دوستان! سلام آسمانیانی که چترهای عطوفتتان همچون هورشیدی پر تواضع....عشق میبخشد و عشق!!!! مدتی از نگاشتن و رقص انگشتان تقلد دور بودم!!! نه که از دل سردی یاس ها بود...نه!!! نه که از غروب مشرق ها بود ...نه!!! همش از بارش باران حوادث بود!!! همش از رفتن رفتن ها!!! همش از قیام مسجود بود!!! آمدم تا دوباره ،مؤدبانه بر پیکره ی ادب بتازم!!!.... جای بهتی نیست!!! جای ایماء و تقلاست..... جای رقصیدن لاله های شیداست.... ..... ..... جای من..... جای تو.... جای مستانگی فرداست!!!
[ شنبه دوازدهم شهریور 1390 ] [ 14:45 ] [ ♥ javan ♥ ]
"به نام حی یا قیوم"
امروز با 3 عنوان اومدم خدمتتون!
امیدوارم دستهای خیس نیازهایتان، به سخاوت ایزد تعالی، پر از آمین های بهاری باشد! یه خبری که خودم از شنیدنش شوکه شدم!!!!! دوستان اگه خاطرتون باشه( اگه نیست هم به پستهای قبلی سر بزنید!!!!!) تو یکی از پستها با عنوان محتاج دعا اشاره ایی داشتم به آزمونی که پیش رو بود....خب از بد شانسیه من سر جلسه امتحان یه معده درد گرفتم بی سابقه طوری که از درد به خودم میپیچیدم...اصلا نتونستم رو سوالات متمرکز بشمو و تست بزنم....بعد امتحان به همه میگفتم من رد شده ام!!!! ولی ولی..... 8 شهریور نتیجه ها اومد و دوستم بهم زنگید.....بهم زنگید و گفت:...... گفت:.......مژدگانی بده!!!!!....هنگ کرده بودم...نه.... نه ....شوکه شده بودم!!!!! (ای بابا مگه مردود شدن مژدگانی میخواد؟!!!؟؟!!!!!!) اما نه ورق انتظارات و پیشبینی هام برگشت خورده بود!!! دوسم گفت: مجاز به انتخاب واحد شدم!!!! وای خدا...این من بودم...منی که همیشه رو پیشونیم مهر بدشانسی ثبت شده بوووود؟!!!؟؟!!!! شکر...شکرت خدا....همون لحظه بود که روبروی حضرت دوست احساس شرمساری بهم دس داد... ...خلاصه من برا این آزمون مجاز شدم اما...هنوز مرحله ی اصلی و نتیجه نهای مونده!!!
ولی نمیبخشم کسایی که از دوره دبیرستان تا به دانشگاه حقمو به نا حق سر خور کردن!!!! دعا یادتون نره!!!! [ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 0:31 ] [ ♥ javan ♥ ]
سلام دوستان گلم؛نماز روزتون قبول باشه!!! یه مدته دیگه حال و حوصله پست گذاشتنو ندارم !!! شرمنده روی گلتووون. از بس تو مملکت و جامعه سگ دو زدم خستم... از بس ساختم و ویران کردن... از بس منانی ساختند و باز ویرانی نصیبشان شد!!! دلم گرفته از اینکه یادمه با چه امید و آرزویی رفتم دانشگاه...چقد دل بابا مامانم خوش بود...تو دانشگاه روی همه رو کم کردم و کسی بودم...نامردا از خوبیم و سادگیم سوء استفاده کردن ...یادمه چندتا از دوستام واسه مسائل کار اومده بودن دانشگاه محل تحصیل من...وقتی برگشتم خونه هی چپ و راس دوسام بر ممیگشتن میگفتن ماشالله هنو دانشگا نرفته صندلی رئیس دانشگاتونو اشغال کردی و....و و و .. ولی چی شد...هیچ...این همه تلاش و زحمت شبانه روزیمو دو دستی بخشیدم به... و عطا رو به لقا بخشیدم!!! با هزار تا امید و شناختی که از خودم داشتم اومدم زادگاهم واسه کار!!!! اما هیچ...هیچکسی دسای تشنمو باروون نبخشید...هیچکس دسمو نگرفت من از چی بنویسم ؟ از کی... از همه گله مندم............. اه برق رفت...."ادامه داره"
[ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ] [ 0:0 ] [ ♥ javan ♥ ]
بلاخره ماه ضیافت از راه رسید ، ماه آسمانی!!! -این بار روی سخنم با توست، نه با بندگانت! بی هیچ واسطه ای آمده ام! آمده ام گیسوانت را شانه کنم، خویش را در آغوشت رها سازم و با گرمای خداوندی ات یخ های نفرتم را یکی یکی ذوب کنم... اقرار می کنم خدایا! در درگاه تو و در محضر ادراکم اقرار می کنم! من!!! به بیراهه رفته بودم! و امروز آمده ام تا با کودک احساسم، احساست کنم خدا! گرمای دستانت را به شانه های ناتوانی ایمانم بکش! "خدایا! به کجای این شب تیره، بیاویزم قبای ژنده خود را؟!" خدایا! چراغ ایمان را در دلم روشن کن! مگر تو نمی گفتی: مثَل تو مثَل نور است در دل مومن؟! نور حضور را به من غایب عطا کن! بار الهی! موسیقی بودنم را با حضورت موزون کن! ناکوکم خدا!!! کوکم کن! مر آنچنان توانمند کن! خدایا! تا با لبانم موسیقی حضورت را بنوزم! نت های روح بخش بودنت را به قلمم بیاموز! خدا!!! قلبم را از آلایش ها در امان بدار! معبود من! قبلم را سزاوار معبودم قرار ده! "خداوندا! آرامش عطا فرما! تا بپذیرم، آنچه را که تغییر نایافتنی است قدرتی ده! تا تغییر دهم آنچه را که می توانم و بینشی! تا تفاوت این دو را بدانم..." مرا ببخش خدایا! الهی العفو... الهی العفو... الهی العفو
[ دوشنبه دهم مرداد 1390 ] [ 2:14 ] [ ♥ javan ♥ ]
[ شنبه هشتم مرداد 1390 ] [ 10:44 ] [ ♥ javan ♥ ]
[ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 22:37 ] [ ♥ javan ♥ ]
خیابان ها رنگ خزان گرفته اند و هورشید ها به سایه های سرد خزیده اند...... ترانه ی بارانها به زمزمه تازیانه های خونین خو گرفته اند... ومن اینجا.... و تو آنجا.... و دیگرانی آن ور تر چنان مست روز مرگی ها شده ایم!!! که یادمان رفته است ،باغچه امیدهایمان رنگ تخیل گرفته است ... و دستهامان به تکلم های ناگفته پیله!!! مصدق گفت : این درخت های تنومند اگر بی ثمرند!!! عیب ها را در ریشه ها باید جست و جو کرد!! نه اندرون برگ های آفت زده!!!
[ شنبه یکم مرداد 1390 ] [ 12:56 ] [ ♥ javan ♥ ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||